|
من به چشم خويش ديدم ماه رفت يوسف كنعانم اندر چاه رفت آورم زلف بلندش تا به چنگ دستم ا ز دلدار شد كوتاه رفت هر چه دل را سر زنش كردم نشد مست شد ديوانه شد آنگاه رفت من نمي دانم چرا آمد طبيب؟ چون شد از درد دلم آگاه رفت نالم از عمري پريشاني نصير با غم آمد با جفا و آه رفت + نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 3:51 توسط علی |
شکست عهد مودت نگار دلبندم + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 22:32 توسط مارال |
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید---- داستانِ ِغم ِ پنهانی ِ من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید---- گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم---- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم---- بسته سلسله سلسله مویی بودیم کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت---- سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت این همه مشتری و گرمی بازارنداشت ---- یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت اول آن کس که خریدارشدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او---- داد رسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او---- شهر پرگشت زغوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 0:3 توسط مارال |
ماهي به دريا گفت: تو هيچ وقت نميتوني اشكهاي مرا ببيني چون هميشه در آبم دريا گفت: من اشكهاي تورا حس مي كنم چون تو در قلب مني + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 22:51 توسط علی |
مي پذيرفتم كه عشق افسانه است اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت كنم با فراموشي هم آغوشت كنم مي روم از رفتنم من شاد باش از عذاب ديدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتر از ما مي روي آرزو دارم ولي عاشق شوي + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 0:19 توسط علی |
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 20:42 توسط مارال |
من خود نمي روم دگري مي برد مرا نابرده باز سوي تو مي آورد مرا كالاي زنده ام كه به سوداي ننگ و نام اين مي فروشد آن دگري مي خرد مرا قسمت كنيم آنچه كه پرتاب مي شود شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 23:10 توسط علی |
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 11:49 توسط مارال |
مات و خاموش به مهمانی اشک آمده اییم در دل ما اشک است اشک تنهایی و تنهایی ها اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها من و تو خاموشیم من و تو غمزده ایم من و تو همدل ماتم زده ایم گوش کن ای همزاد با زبان نگهم با تو سخن می گویم از نگاهم بشنو رخصت گفتار کجاست دل به یاران دروغین مسپار واژه ی یار دروغست بگو یار کجاست لحظه ی درد دل وموسم دلتنگی ها وعده ی ما وتو در عمق دل اینه است بهتر از اینه منزلگه دیدار کجاست با تو راز دل خود راگفتم آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست + نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387 22:29 توسط علی |
در زندگي چهار نوع نيرو دخالت دارد : بدن فيزيكي و مغز ، ضمير و زبان بدن شبيه روبات مي باشد و تحت كنترل كامپوتر مغز قرار دارد . بدن ، همان كاري را انجام مي دهد كه مغز دستور مي دهد . ضمير متفكري است كه در درون ماست و برنامه نويسي كامپيوتر مغز را انجام مي دهد . زبان ارتباط مسقيم دارد با افكار ما ، بدون فكر نمي توانيم از زبان استفاده كنيم و بدون زبان نمي توانيم فكر كنيم . انسان همان چيزي است كه مي انديشد . همان چيزي مي شويم كه باور داريم . براي اينكه ببينيد كه افكار شما مثبت يا منفي است ، كافي است به تصوير موجود در ضمير خود توجه كنيم . اگر آن تصوير را دوست داريد پس برنامه خوب است و اگر خوشتان نمي آيد از تصوير بايد عوض كنيم . در هر لحظه هشت ميليون سلول جديد در بدن متولد مي شود . حال اگر شما در حالت شادي و عشق و محبت و صميميت قرار بگيريد ، در اينصورت لذت بيشتري به سلولها مي دهيد . سلولها فرزندان شما هستند و بدن شما از آن تشكيل شده است ، پس بياييد به فرزندانمان شادي و محبت و عشق هديه كنيم . + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 22:44 توسط علی |
شعر زیر که استاد جعفری زنجانی سروده است را تقدیم می کنم به همه دوستان ُ این شعر خیلی عزیز است برام و یادآور خیلی از خاطره ها که مسیر زندگی ام را تغیر داد و نگرش من حقیر را به همه چیز تغییر داد : يارين بوينين قوجاغلاديم يار آغلادي من آغلاديم يغشدي قونشلار بتون جار آغلادي من آغلاديم ايليي كي اسدي بير خزان پوزلدي گولشنيم منيم خبر يتنجه بولبوله خار آغلادي من آغلاديم باشيندا قارللي داغلارا دانشديم آيرليق سوزون بير آه چكيب باشينداكي قار آغلادي من آغلاديم درديمي سويله ديم تارا سيملر اولدي اولدي پارا پارا ياواش ياواش سيزلدايب تار آغلادي من آغلاديم دئيديم كي حاق منيم كي دير باشيمي چكديلر دارا طناب سخندا بوينمي دار آغلادي من آغلاديم جعفرييم بوين بالا غم سينه ده قالا قالا يواش يواش بالا بالا يار آغلادي من آغلاديم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 18:55 توسط علی |
ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم با که گویم که در خانه به رویش نگشودم من که یک عمر شب از دست خیالش نغنودم آوخ آوخ که غبار رهش از پا نزدودم که به پایش سر تعظیم به شکرانه نسودم گو به سر میرود از آتش هجران تودودم این شد ای مایهی امید ز سودای تو سودم شهریارا غزلی هم به سزایش نسرودم + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 23:42 توسط علی |
شعر حالا چرا را به ياد ثريا و استاد شهريار و به خاطر عشق پاك آنها تقديم مي كنم به دوستان گرامي ، اگر آن شب كه قرار گذاشتند ، در بهجت آباد دست در دست بدور از چشم نامحرمان و بد انديشان در گوشه ايي پنهان شده و زندگي آرام و نويني را پايه گذاري بكنند ، به حقيقت مي پيوست . شايد اين شعر ها سروده نمي شد . به هر حال هميشه بايد خوبان در عذاب باشند تا معني خوبي رنگ حقيقت به خود بگيرد . اگر خدا عمري داد شهر بهجت آباد خاطره سي را نيز تقديم خواهم كرد . حال به دو بيت آن اكتفا مي كنم . اولدوز ساياراق گوزله ميش هر گئجه ياري گئج گلمه دير يار گئنه اولموش گئجه ياري . . . دان اولدوزي ايستر چيخا گوز يالواري چيخما او چيخماسادا اولدوزومون يوخدي چيخاري بعد اينكه نتونستند در آن شب به آرزوي خود برسند ...شهريار بيمار ميشه و در بيمارستان ثريا مي ايد به سراغش كه اين شعر متولد مي شود : حالا چرا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام با ما چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم دیگر اکنون با ما جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 23:56 توسط علی |
اقتدار دل شکسته به اندوهی است که سروده نمیشود . در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد ازادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادمنکرد + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 23:1 توسط علی |
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند + نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 8:42 توسط مارال |
|
| ||||||